سلام خدای مهربونم دلم خیلی گرفته،وقت داری باهات صحبت کنم؟ می خوام از دوستام واست بگم،از معلمام،از اینکه چقدر دلم برای همشون تنگ می شه.از اینکه امروز احساس کردم بعد از ساعت 2:30 این همه شادی این همه شیرینی از ذهن هممون پر می کشه می ره اون بالا بالاها،به این فکر کردم که دیگه کی می تونیم این خاطراتو زنده کنیم،به این فکر کردم که چهار سال اومد و رفتو من تازه از خواب بیدار شدم. امروز پر بود ازخاطره های تلخ و شیرین،پر بود از شعرای دلنشینی که دبیر ادبیاتمون گفته بود،پر بود از انتگرال هایی که واسمون شاخ و شونه می کشیدن،پر بود از فیزیک مدرنوچیزای دیگه. امروز یه رنگ دیگه ای بود،فکر کنم صورتی بود،نه نه اصلا پر از رنگ های رنگین کمان بود. خدای بزرگم،آخه من چه جوری می تونم این همه خاطره رو توصیف کنم،مخصوصا اون سفره هفت سین خوشگلو که پر بود از گلای صورتی که دیشب با کلی عشق خریدمشون. امروز هممون یه لحظه بچه شدیم،می دونی یعنی چی عزیز مهربونم؟نمی دونم چه جوری بگم؟آها،سادش اینه که عمو زنجیر بافو،آلیسا آلیساو کلی بازیای بچگونه کردیم،بمونه که آخرش مدیرو معاونمون زدن تو حالمونو دوربینامونو ازمون گرفتن،اما همش قشنگ بود مخصوصا اون پیتزایی که دور هم خوردیم،فردا هم مراسم گریه کنون داریم. ممنون که به حرفام گوش دادی،دلم پر از نورای رنگی شد به رنگ راهرو های مدرسه،به رنگ اتاق آبی که دبیر ادبیاتمون با کلی زحمت واسمون درست کرد. خداجونم دوست دارم. صدای قدم های زیبایش را می شنوم،مثل همیشه آرام و با وقار می آید.سلام بهار زیبای طبیعت،سلام شکوفه های کوچک امید،سلام بابا نوروز عزیزم. امسال سفره هفت سین را در بالکن خانه دلم چیده ام،آنجایی که آبی آسمان سقفش باشد و رازقی های حیاط شاهد خوشبختی من باشند. امسال سفره هفت سین من پر است از زیبایی. می خواهم زیباترین عیدی را به عزیز مهربانم بدهم،سفره ای زیبا که در پولک طلایی ماهی هایش بازتاب تخم مرغ های رنگی را ببینم،سفره ای که سبزه اش آنقدر بلند باشد که بتوانم ان را فرش زیر پای سکه های نقره و سمنوهای شیرین مادرم بکنم.سفره ای که پر باشد از سیب های قرمز باغ خدا،پر از سیرهای سفید،پر از سنجدهای کوچک.سرکه را کنار آینه می گذارم تا انعکاس طلایی اش در آسمان نور افشانی کند.قرآن را در دستانم می گیرم و چشمانم را به در می دوزم تا بیاید. اجازه می دهم صدای خواندن آیت الکرسی ام فضای خانه را پر کند. وای خدای بزرگم،این عطر آشنای عزیز مهربان من است. هیچ گاه دستان مهربانت را فراموش نمی کنم،چه زود گذشت دوران کودکیمان،آن زمان که شیطنت های کودکانمان شیرینی عبور ثانیه ها بود.چه قدر برای تو دلتنگم. قلب مهربان تو جایگاه همه زیبایی هاست و خوشا به حال کسی که امروز قلب مهربانت را به تسخیر خود در آورده. دیشب شعری را که خودت سروده بودی،برایم خواندی و من احساس لطیفت را بر تکتک سلول های وجودم نشاندم وچه زیبا سرودی: «خواب هرشب بازهم تکرار شد روزه غم های دل با یاد تو افطار شد دیدمت می آمدی با صد هزار عشوه و نازو خوش الحان چون هزار چهره زیبای تو چون قرص ماه قلب من افتاده ای در خاک راه …» می دانی وقتی که فهمیدم این شعر را برای عروس رویاهایت سروده ای حس غریبی به من دست داد،شاید یک حس ترس،نمی دانم هرچه بود حتی نمی توانم بیانش کنم. هرچه هست کاش بدانی که خواهر کوچکت همیشه دوستت دارد آرزو داردکه همراه عروس رویاهایت به زیباترین افق های طلایی زندگه پرواز کنی. می خواهم دست های مهربانت را بگیرم و با تو به شعر رویا بیایم،قاصدک مرا به شهر خدا ببر. راستی برایم خبری نداری؟از چشمان زیبای مادر بزرگم،از موهای سپید پدربزرگم و از روح بزرگ عزیز مهربانم. قاصدک به یاد نداری شعر زیبای اخوان را؟ «قاصدک،هان چه خبر آوردی؟ از کجا وزکه خبر آوردی؟» امشب که از کنار خانه ما می گذری،سلام من را هم با خودت ببر،ببر به دشت های پرگل شقایق،به ایوان نقره فام ماه،به گیسوان بلند و طلایی خورشید،سلام مرا با تمام گرمایش به عزیز مهربانم برسان. قاصدک تورا به دست باد می سپارم و نگاهم را بدرقه راهت می کنم.باز هم به من سری بزن و برایم از شعر رویا،شهر خدا و از شقایق ها خبری بیاور. دلم خیلی گرفته،یه جورایی خودمم نمی فهمم چمه،اصلا نمی تونم درس بخونم.امروز فقط سی دقیقه درس خوندم.خدای مهربونم کمکم کن،آخه امید من فقط به اینه که نور چشمای تو منو تو خودش غرق کنه،امیدم فقط به اینه که دستهای مهربونت بشه پناهگاه دل شکسته ی من،امیدم به اینه که آغوشت اونقدر مهربون باشه که اشکای من بشن مهمون سرزدت،آخه اشکای من پیش هر کسی نمی رن،غریبی می کنن. خدای مهرونم،ای کاش همه سختی ها تموم شه،چقدر همه چیز به هم پیچیده و من شدم مثل کسی که تموم عمرشو می زاره پای یک کلاف که پر از گره های کور و هربار باید کلی زحمت بکشه تا بتونه گره های کور کلافو باز کنه. دلم می خواد بزنم به کوه و دشت،بی خیال بی خیال.دلم می خواد بال در می آوردم و کلی از اینجا دور می شدم. لعنت خدا بر کسی که منو به این روز انداخت،لعنت بر من،لعنت بر این زندگی،لعنت به یاد گذشته. خدای بزرگم دل دریای تو واسه همه جا داره،این بستگی به ما داره که بخوهیم بیایم تو این دریای بزرگ شنا کنیم یا اینکه تو ساحل بایستم و فقط نظاره گر شادی بقیه باشیم. دوست دارم خدا حالا پس از هجده سال می خواهم بروم،هجده سال...،چه زود گذشت.انگار همین دیروز بود که در رویای کودکی،غرق در شادی بودم،بی ریا،ساده،چه زیبا بود. اما حالا حسرت روزهای گذشته را می خورم،حسرت زمانی که عزیزترین کسانم در کنارم بودند.کاش یک بار دیگر چشمان مهربان مادربزرگم را می دیدم و با آن دستان نرم و زیبایش،دست نوازشی بر سرم می کشید و مرهمی می شد بر زخم های دلم. امروز دلم می خواهد بروم،بروم به آنجاکه دیگرسایه غم بر سرم نباشد و دستان بی رحم زمان،پاکی دل مرا به سیاهی عبورش نفروشد. کاش بی صدا بروم،بی آنکه حتی عبورم،خواب زیبای نسیم را آشفته سازد و ای کاش نفس هایم به شماره بیفتند بی آنکه تیک تیک ساعت خانمان لحظه ای بایستد. دیشب دستهای مهربان خدا،رحمتش را میهمان خانه دلم کرد و آن زمانکه پچ پچ شبانه سروهای آزاد با رقص آرام نسیم همراه بود،چشمان بی خواب من،چه زیبا ملودی باران را برایش سرود.راستی عزیز مهربانم،برای خانه تکانی دلم نمی آیی؟صدای بهار را نمی شنوی؟چشمانت را ببند،گوش کن،دلم می خواهد سفره ی هفت سین امسال پر از بته جقه های گلدار باشد،پر از تخم مرغ های رنگی.دلم می خواهد که سبزه امسال سبز تر ازهمیشه باشد. قرآن را می گشایم،دلم روشن می شود که امسال عطر وجودت خانه دلم را پر می کند. آینه را جایی می گذارم که بازتاب چهره ات را روشنایی خانه ام کند.ای کاش بیایی،ای کاش در این عید، یا مقلب القلوب تو صدای تیک تیک سال تحویل من باشد. خدای مهربان من،امسال از آن هزاری های تا نخورده لای قرآن نمی خواهم،من امسال لحظه نایاب حضور عزیز مهربانم را می خواهم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

