تبليغاتX
.: لحظه نایاب :.
.: لحظه نایاب :.

سلام خدای مهربونم.حالم خیلی بد،آخه امروز امتحان دیفرانسیل داشتم.با اینکه 1روزو نصفی دیف خوندم اما نتونستم انتگرالمو تموم کنم؛راستش فک کردم منم که هیچی نخوندم اما وقتی رفتم مدرسه دیدم همه پرفسورای آینده ساز کشور دارن موهای همو می کشن که...(این قسمت رو سانسور می کنم)

خلاصه که با کلی دردسر امتحان شروع شد،بماندکه قبلش بابام اومد مدرسه و کلی با مدیرمون حرف زدکه چرا اینجوری برنامه ریزی کردید و کلی اعتراض دیگه،منم به دوستام گفتم:من اگه بیستم بشم خانوم...واسم صفر رد می کنه.رفتیم سر جلسه سوال1و2رو با خوشحالی حل کردم دیگه از سوال3به بعد دیدم به به،به این سلیقه.دیگه هرچی بلد بودم نوشتم فقط می دونم که به هرجا رسیدم مشتق گرفتم.امتحانو که دادیم دیدم همه با قیافه های برق گرفته اومدن بیرون،1نفر یکی در میون جواب داده بود،1نفر از 9به بعد جواب نداده بودو...

خلاصه که می خوام بگم ما 4سال پیش به امید دانشگاه شریف پا گذاشتیم تو این مدرسه اونم با کلی غرور اما حالا فقط می خوایم قبول شیم،مهم نیست چی وکجا باشه.

خدا جونم ببخش خستت کردم،یکم سبک شدم.

 

 

 

 

 

 

راستی می خوام از یه دوست مهربون که خیلی ماهه معذرت بخوام چون دیروز خیلی ناراحتش کردم.عزیز دلم تورو جون مش قولومبک و اوشتولومبک ازم ناراحت نباش.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت توسط Rain Girl| |

سلام خدای مهربونم.امروز یه جمعه تلخ،یه جمعه انتظار.

نمی دونم چرا انقدر آدما عوض شدن،چرا شکستن دل انقدر ساده شده،مثل همه کارهای معمول زندگی.

چرا عموها و خاله های مهربون دوران بچگیمون که حاضر بودیم جونمونو بدیم تا یه شب خونشون بمونیم یا حتی خودمونو به خواب می زدیم تا مارو با خودشون نبرن دیگه اون آدمای مهربون قبلی نیستن.

تازه از خواب بیدار شدم،با یه تلنگر ساده،نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت فقط می دونم صبح،صدای شکستن قلبمو شنیدم،می دونم که هزار تیکه شده وبه هم چسبوندنش دیگه امکان نداره،ولی اون کسی که قلبمو شکست دنیارو بهم نشون داد،باعث شد بفهمم آدما به اون خوبیاکه نشون می دن نیستن.دو ساعته دارم با خودم کلنجار می رم،دور خودم می چرخم،آلبومای خونوادگیمونو نگاه می کنم،دلم خیلی گرفته.می دونی،خیلی جالبه عکس های  اول آلبوممون همه چیزش سادس،یه لخند خوشگل روی لبای همه آدماییکه تو عکسن،ولی هرچی جلو میام اون سادگی از بین می ره،اون لبخندای ساده و قشنگ جاشونو به مدل های مسخره و مصنوعی دادن.یه برق توی چشمای همه آدمایی که تو عکسن،دیده می شه،اونم برق طمعه،طمع برای جلو افتادن از دیگران.دیگه باید خواب اون قدیمارو ببینیم که اگه مشکلی واسه کسی پیش اومد،دلش نلرزه و بدونه که یه فامیل پشت و پناهشن.

لعنت به این فاصله.

خدا جونم کمکم کن.

نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت توسط Rain Girl| |

.::سلام خدای مهربونم::.

اگه بدونی چه حالی دارم ، از ساعت 3 اومدم توی یه کتابخونه و تا الان که ساعت 6 ـه یه سره فیزیک خوندم ، مخم داره سوت می کشه.

از بس پشت این میزا نشستم خسته شدم ، دلم می خواد بشینم روی زمین و تکیه بدم به دیوار

 اصلا برام مهم نیست که دیگران چی می گن ، اونا که منو نمی شناسن ! تازه خوشحالم می شن چون همشون دنبال یه سوژن که واسه ی 5 دقیقه هم که شده ، چشمشون رو از خطای نامفهوم !! کتاب بردارن .

آخیِــــــــــش راحت شدم ، عجب حال می ده ها مطمئنم الان همشون می خوان بشینن رو زمین .

اینجا خیلی ساکته فقط گاهی صدای ورق خوردن کتاب ها میاد  که باعث میشه بفهمم غیر منم کسی اینجا هست.

خدا جونم امروز با یه دوست مهربون تلفنی حرف زدم با یه فرشته زمینی که حتی یه بار هم از نزدیک ندیدمش ، اما تعریفش رو خیلی شنیدم ؛ یه دختر دوست داشتنی که وقتی با اون لهجه ی قشنگش حرف می زنه ، آدم رو کلی سر حال می یاره

 

 

 

 

دقیقا نمی دونم چندم فروردین بود که اولین sms رو بهش زدم ، فقط می دونم دلم می خواست اولین نفری باشم که عید رو بهش تبریک می گم ، امــا نشد البته یه آدم بدجنس باعث شد که نتونم اون موقع sms بزنم.

خدای مهربونم می خوام ازت تشکر کنم  که یه عزیز مهربون دیگه رو وارد زندگیم کردی ، امیدوارم بتونم قدرش رو بدونم.

تقدیم به عزیز مهربونم که عاشق خوابه ...

 

 

 

توی کتابخونه ساعت 6:10 بعد از ظهر

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت توسط Rain Girl| |

سلام دوست های مهربونم ،نمی خوام مثل همیشه با چهارتا کلمه ادبی خودمو قانع کنم.می خوام حرف دلمو بزنم،می خوام جلوی همه شما از خدام یه سوالی بپرسم.می خوام بگم خدای مهربونم یه سال اومدو رفت ولی هنوز دل شکسته من درمونشو پیدا نکرده،آخه خدای بزرگم مگه دل من به جز تو کسی رو داره؟امروز به یه نفر حسودیم شد،اون می گفت حضور خدارو حس می کنه،با یه زبون ساده وقشنگ همه حرفاشو با خداش می زنه،کاش همه چیز انقد راحت بود.

پس چرا همه می گن خدایی که دردو میده درمونم میده.پس کو درمون من؟

دلم گرفته،دیگه نمی خوام اشکام تو دلم ببارن.می خوام بلند بلند زار بزنم،شاید صدامو بشنوی.

زمستون خدا سرد، دمش گرم                   زمینو مست یخ کرده، دمش گرم

خدا خوشکل ترین عکس رو زمینه         خودش آبی چشاش زرد، دمش گرم

دلش از دست این مخلوق بد جنس              پر از قصه پر از درد دمش گرم

از اون اول که بازی یاد گرفتم                    یکی شاهه یکی رده دمش گرم

تو آیین خدا لوطی گری نیست                        خدا نامرد نامرد، دمش گرم

آره خدای مهربونم،دمت گرم

نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت توسط Rain Girl| |

آسمان چشم من پر از سیاهیست

کاش می شد

دست های مهربان خدا

چند سبد

ستاره

به من می داد

تا امشب

جشنی از رویا

 به پا کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت توسط Rain Girl| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ