خواستم برايت هديه بگيرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم که بهترين چيز در زندگيم هست به ناگه فرياد زدم که قلبم را مي فرستم چون او خود زيباست، مظهرايستادگيست سربه زيرو با نجابتست تولدت مبارک سلام مهربوناي من؟خوبين؟ تولدتولدتولد دست سوت کف روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنممانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنمآنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنممرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنمکیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنممن به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنمتو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنمهورا![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


