تبليغاتX
.: لحظه نایاب :.


.: لحظه نایاب :.

تولد تولد تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککک

از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

دست بی معرفتاییم که تولدمو یادشون رفت درد نکنه.

 

روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو 

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم 

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم 

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم 

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون 

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم 

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش 

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک 

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک 

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک(تولدم مبارک)

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت توسط Rain Girl|
نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl|

روزی روزگاری یه عسل کوچولوییbaby بعد از تلاشهای فراوون288 تو کنکور قبول شد84و رفت دانشگاهblissعسل کوچولو با استقبال خوبی از طرف نگهبانی دانشگاه رو به رو شد

cig2

خلاصه عسل قصه که کلی فکرای خوب درباره دانشگاه کرده بود رفت پیش مدیر گروهkhoshالبته مدیر گروه مشغول صحبت با یکی از اساتید بودhit3 واسه همین اصلا توجهی به عسلی نشد.عسلیم در همون ابتدا محو تماشای گروهای مافیای دانشگاه شدpirآفريقايي.عسلی تصمیم گرفت هرچه زود تر یه دوست پیدا کنه و زودی دست به کار شدgirl_witchولی یه دفعه متوجه شد که  تعداد زیادی از دانشجوهاchay واسه کیفیت بد غذا اعتصاب کردن289offtopic~~19:spam:

خلاصه عسلی بارو بندیلشو بست رفت خوابگاه بلکه بخوابهcountshipعسلیه بیچاره رو برق سه فاز گرفته بودelectricfبقیه ی داستانم بمونه واسه بعد آخه عسلی داره خواب می بینه.خواب که نه کابووووووووووووووووسshrk

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl| |

سلاااااااااااااااااااااااااااام من اومدم.

میدونم خیلی دیر شد آخه تو همدان فرصت نمیکنم برم سایت دانشگاه یا کافی نت.

این ترم اوضاع خیلی وخیمه.همه ی درس سختام افتادن تو این ترم خدا خودش رحم کنه.

با بچه ها تصمیم گرفتیم یه وبلاگ در مورد رشته تحصیلیمون راه بندازیم.این طور که معلومه خوب از کار در میاد.

راستی دیگه کلاسامونو دوست ندارم.هرکسی به فکر خودشه.از بدشانسی۳تا پسر مزخرف تو کلاسمون هستن که مثه سنجابه تو بنل فقط بلدن بگن من مخالفم.

شیطونه می گه خفشون کنم.هییییییییییییییییییییییم

 

واسم دعا کنین.

راستیییییییییییییییییییییییییییی تولدم نزدیکه.

قراره خوابگاهو بترکونیم.هییییییییییییییییییییییییییییییییییم

ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl| |
طراح قالب پیچك دات نت